دیوان اشعار
ای دل عبث مخور غم دنیا را
کار مده نفس تبه کار را
رهائیت باید، رها کن جهانرا
یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی
ای کنده سیل فتنه ز بنیادت
ای دل، فلک سفله کجمدار است
آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است
ای عجب! این راه نه راه خداست
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
شالودهی کاخ جهان بر آبست
آنکس که چو سیمرغ بی نشانست
اگر چه در ره هستی هزار دشواریست
عاقل از کار بزرگی طلبید
ای دل، بقا دوام و بقائی چنان نداشت
دل اگر توشه و توانی داشت
فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گردد
سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند
سرو عقل گر خدمت جان کنند
ای دوست، دزد حاجب و دربان نمیشود
دانی که را سزد صفت پاکی
هفتهها کردیم ماه و سالها کردیم پار
کارها بود در این کارگه اخضر
ای سیه مار جهان را شده افسونگر
ای شده شیفتهی گیتی و دورانش
ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ
در خانه شحنه خفته و دزدان بکوی و بام
نخواست هیچ خردمند وام از ایام
نفس گفتست بسی ژاژ و بسی مبهم
تا ببازار جهان سوداگریم
بد منشانند زیر گنبد گردان
حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان
دزد تو شد این زمانهی ریمن
دگر باره شد از تاراج بهمن
پردهی کس نشد این پردهی میناگون
گرت ایدوست بود دیدهی روشن بین
تو بلند آوازه بودی، ای روان
گردون نرهد ز تند رفتاری
سود خود را چه شماری که زیانکاری
ای شده سوختهی آتش نفسانی
اگر روی طلب زائینهی معنی نگردانی
بسوز اندرین تیه، ای دل نهانی
همی با عقل در چون و چرائی