همی با عقل در چون و چرائی
|
|
|
همی کار تو کار ناستوده است
|
|
|
|
|
|
کمین گاه پلنگ است این چراگاه
|
|
تو همچون بره غافل در چرائی
|
|
|
تو آخر طعمهی این اژدهائی
|
ازو بیگانه شو، کاین آشنا کش
|
|
|
جهان همچون درختست و تو بارش
|
|
بیفتی چون در آن دیری بپائی
|
ازین دریای بی کنه و کرانه
|
|
|
ز تیر آموز اکنون راستکاری
|
|
که مانند کمان فردا دوتائی
|
|
|
که خوش نبود طمع با پارسائی
|
چه حاصل از سر بی فکرت و رای
|
|
چه سود از دیدهی بی روشنائی
|
|
|
|